از خود گذشتگی به خاطر نجات جان همرزم

از خود گذشتگی به خاطر نجات جان همرزم

يادم مي‌آيد در سال 1359 به عنوان پرستار اتاق عمل، براي پشتيباني عمليات فتح‌المبين با يك گروه پزشكي از بيمارستان نهاجا به دزفول اعزام شدم. بيمارستان دزفول فقط دو اتاق عمل داشت كه براي حمايت مجروحان كفايت نمي‌كرد. به همين دليل از اتاق‌هاي روبروي اتاق ريكاوري (اتاق مراقبت بعد ...
خاطرات دکتر عباس فروتن

خاطرات دکتر عباس فروتن

بسم الله الرحمن الرحيم  اسفند سال 1361 بود که ما با تعدادي از دوستان از جلمه آقاي دکتر جديدي که همه با ايشان آشنا هستيد فعاليتي را در اورژانس‌ها داشتيم در عمليات والفجر 1، در ضمن فهرستي که از بيماران و ضايعاتشان برمي‌داشتيم، قرار بود براي اولين بار آنها را ...
رزمنده‌ای که دنیایی از خوبی‌ها بود

رزمنده‌ای که دنیایی از خوبی‌ها بود

شهيد ناصر خود سياني رزمنده‌اي که دنيايي از خوبي‌ها بود ، شهامت ، ايمان و صداقت در اعمال او موج مي زد . ناصر برادر دو قلويي به نام مسعود داشت که او نيز در جبهه حضور داشت ، به جرات مي توان گفت تمام حرکات و سکنات آنها به هم ...
گردان توحید

گردان توحید

گردان توحيد، متشکل از بچه‌هاي چهارمحال و بختياري بود که در 12 اسفند 1362 با هلي‌کوپتر شنوک وارد جزيره مجنون شدند و پس از آشنايي با منطقه، دفاع از خط جزيره به آنان سپرده شد. مدت 5 روز مقاومت سرسختانه در برابر پاتک‌هاي سنگين عراق سپري شده بود، آن ...
رضا دیده‌بان

رضا دیده‌بان

ديده‌بان باتجربه‌اي مسئول هدايت آتش آن خط بود که به او «رضا ديده‌بان» مي‌گفتند و شب‌ها در سنگر ما مي‌خوابيد. وقتي آمد به او گفتم «رضا جان يک قدري هم هواي ما را داشته باش؛ اين نامردها اين همه آتش مي‌ريزند روي اورژانس و تو هيچ کاري نمي‌کني.» گفت: ...
دویست نفر آمدند بیمارستان کلیه بدهند.

دویست نفر آمدند بیمارستان کلیه بدهند.

يکي از کليه‌هايش ترکش خورده بود. دکتر مي‌گفت «اون يکي هم از کار مي‌افته.» بيش‌تر از دويست نفر آمده بودند بيمارستان که کليه بدهند. مي‌گفت «بريد. کليه نمي‌خوام. خودش بخواد مي‌مونم، نخواد هم فايده نداره.» -------------- منبع: کتاب روزگاران (خاطرات ...
موش

موش

امدادگر بودم. با يکي ديگر از خانم‌ها رفته بوديم هزار قله براي بچه‌ها عسل و برنج و از اين جور چيزها ببريم. شب به ما دوتا يک سنگر دادند توش بخوابيم. پتو را برداشت، محکم دور خودش پيچيد. به من گفت «تو هم همين کار رو بکن و راحت بخواب....
مجروح‌ها را بگذارید و برگردید

مجروح‌ها را بگذارید و برگردید

فرمانده‌ي اردوگاه حسابي عصباني بود. سرمان داد زد که «شما اين جا اسيريد، اما من مثل دخترهام باهاتون رفتار مي‌کنم. نه مثل اسيرها. اگه بخواهم به‌تون سخت بگيرم. دوام نمي‌آريد.» گفتيم «خودمون مي‌دونيم که اسيريم. خودمون هم قبول کرده‌يم، وگرنه همون جا که گفتيد مي‌تونيد برگرديد عقب، مجروح‌ها ...
از نگاهی دیگر!

از نگاهی دیگر!

مسئله تخليه مجروحين از نظر ارتش در ابتداي جنگ تا نقطه پاياني بسيار متفاوت بوده است. در ابتداي شروع جنگ همه چيز بهم ريخته بود و با وجود تعداد بسيار زياد مجروحين، امکانات هنوز آنطور که بايد و شايد درست مورد استفاده قرار نگرفته بود. در بخش‌هاي جنوبي و غربي ...
روزهای تلخ و شیرین

روزهای تلخ و شیرین

31 شهريور سال 1359: ساعت 2 بعدازظهر: تازه از سر كار برگشته بودم كه خبر دادند، جنگ شروع شده است آن هم با كشور عراق! يك كشور مسلمان ديگر! باور كردني نبود. راديو و تلويزيون را روشن كردم و متوجه شدم اين موضوع حقيقت دارد. پي در پي آژير ...